|
|
|
|
![]() آنگاه که خنده بر لبت می میرد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:50 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:11 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
![]() تو هم با من موافقی ؟ که اگر کسی توی وجودت ریشه کرد.... اگه کسی باهات یکی شد .... عشقش توی رگهات جاری شد ... دیگه هرگز نمی تونی فراموشش کنی ؟ و همیشه همیشه یه جایی توی ذهنت داره ... حتی شده اون ته ته ها ؟ اما نمی تونی انکارش کنی ؟؟؟؟ همیشه تو ذهنته .... یه عالمه خاطره داری که نمی تونی ازشون فرار کنی .... جاهایی هستن که اسم اونو مدام تو ذهنت فریاد می کنن ... جاهایی که با اون بودی .... جاهایی که باهاش خندیدی ... جاهایی که باهاش گریه کردی .... خیابونهایی که با هم رد شدین .... و صدای قهقه هایی که همیشه باهات می مونه .... و همینطور انگشتات که اشک چشماشو پاک کرده ..... همه و همه ..... می بینی که با هم عجین شدین .... و دیگه نمیشه .... نمی شه که از هم جدا شین اونوقته که می فهمی عشقت واقعیه و هوس نیست .... وقتی که نمی تونی ترکش کنی .... وقتی که حتی اگه چند ماه هم همدیگه رو نبینین حتی اگه روزها صدای هم رو نشنوین اما ... اما می بینی که یه جایی تو ذهنت داره .... و تو نمی تونی فراموشش کنی ... حالا دیگه جزیی از زندگیت شده .... اگه نباشه حتی اگه یه لحظه حس کنی که شاید دیگه هرگز نبینش ... اگه یه لحظه حس کنی که داری از دستش می دی واسه همیشه ..... وای .... چه حس بدی .... هرگز این حس رو داشتی ؟ !!!!! نمیدونم چی بگم..اما بدون عزیزی واسه من..از خیلی وقت پیش تا همیشه... ![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:3 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
![]() تو ای نا مهربون با من کمی هم مهربونی کن یه دنیا درد و دل دارم کمی هم همزبونی کن ببین دستام چه میلرزه ببین زخمام چه میسوزه نگاه مات ادمها رو پوستم تنه مینداره امون از این غریبی ها امون از سر با کینه نگو اینبار تحمل کن نگو خواست خدا اینه نزار که بشکنه قلبم تا وقتی که تو رو دارم تا وقتی که به عشق تو یه دنیا آرزو دارم تو که رفتی غم دوریت خراب و خرد و پیرم کرد دوباره درد تنهایی توی دستاش اسیرم کرد تو که رفتی دلم لرزید اخه باور نمیکردم چه روزایی چه شبهایی که با یاد تو سر کردم هنوزم عاشق و تنهام می خونم از تو با غم هام تمنا می کنم برگرد نمون با من تو این دنیا هنوزم گل تو گلدونه تو ایون بوی بارونه هوا اینجا هوای بارونه تا برگردی به این خونه... بیا من تنهام بیا من تنهام ![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:54 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:47 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
دوشنبه ۲http://bootable.persiangig.com
/weblog/golara/63b7720cd1.gif۸ آذر ۱۳۸۴با هزار ترفند.... شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان كردم ودر دفتر خاطراتت نوشتم تا زماني دوستت دارم كه اخرين گل پژمرده شود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:46 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() گفتي كه از يادم تو ميري؟ نه عزيزم مگه ميشه؟ بجا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه فاصله بين منو تو تا كجا دنباله داره؟ قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه روز موعود مطمئن باش كه زيادم دور نيست من كنار تو تو مال من تا هميشه نمي دونم كه چرا و با كي هستي........؟ نمي خوامم كه بدونم........ با تو من خونه اي ساختم توي قلبم تا هميشه مگه تو نخواستي بال من و تو بمونه پا برجا من كه ماندم ولي از تو خبري پيدا نمي شه يك روزي يك وقت يجايي چشمم ميوفته تو چشمات اما اين همون خياله كه به من هست تا هميشه نمي خوام كه نا اميدي بشينه تو قلب خستم چي ديدي خدارو شايد بشي مال من هميش![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
![]() لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم، دستم باز من اندر هوای دیگری هستم های نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ های نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی، دل لحظه دیدار نزدیک است ![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:14 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
خوره ...تو صبورانه تحمل مي كني...
كارام برا خاطر تو هست .حتي مي دونم همين متن رو
بخونش..چيزي كه بترسي ازش توش نيست)..صديقه جانم ... اين صبر تو..جز خجالت زده تر كردن من پيش خودم...جز اثبات محبت هات
خوام .. مي دونم تا آخر عمرم بايد حسرت تو و دوست داشتن تو رو بكشم . گله زندگيم بودي... صديقه ... تو كه در حقم كم نذاشتي ... آخه چرا تو منت من رو چيزاي با ارزشي داري كه بايد به خاطرشون منت كشيد...تو از من
نوشتم؟..شكست رو مي بيني تو چشام؟...آره ؟.... كاش رسام تابلوي زندگي هر كس خودش بود ...
با تو بودن جز حسرت نخواهد داشت... اين روز ها خيلي داري اذيت مي شي... هميشه از كس يا چيزي كه باعث
روز خودم بشم بزرگ ترين ازار دهنده ي تو ... برا همين از خودم .. بدم مياد ... اما كاش بدوني اگه اين جورم...
درد خودم رو تحمل مي كنم و هم ماله تو رو ...
تو با عذاب وجدان همراه نيست..اگه اين حس نبود تو من .. خيلي راحت تر بودم با هات .. ترس نداشتم كه به من وابسته تر شي...
شنويشون يا نه ؟... اگه يه شب نسيم وزيد به صورتت خوب گوش كن...شايد صداي منو شنيدي بينش ... گلم فراموش كردن هم
كنيم ..اما لا اقل ازت يه چيز مي خوام... فرصت هاي زندگيت رو از دست نده ..خودت رو اذيت نكن .. فكرت رو اين قدر آزار نده ..من
جوري كنه ... . احساسم هستي( همون جور كه من به احساس تو محتاجم...) .. كمترين ابراز احساسم رو كه غفلتا از دستم در ميره رو به بهترين
دلت مثله دل من برا قديما تنگ شده ..اگه اين جورم ... اصلا تو بذار ر و حساب بد بودن من ... اما اين رو بدون..توي دلم يه جور ديگم ...اگه اين طورم .. بدون خودم احساسش بذاره نيست ... حالا علاوه بر اون ..اگه اين آدم جواب اون جور بودنش رو با كلي احساس بگيره و باز مجبور باشه همون جور باشه ...و خشك آره .. اون تفلكي كه اين درد رو مي كشه منم .... شايد اين ارومم ميكنه كه به خاطر خودش دارم اين كار رو مي كنم ... شايد يه
هستي برام كه اين جور مي كنم .
روشم يه كاغذ چسبوندم .. روش 2 حرف نوشته ...8 حرف هم داره ........ .
رو تو دلم حبس مي كنم باز... .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:45 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
|
چرا عشقمان را دوست داریم؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:43 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
|
اگر برای دلخوشی همیشه خواب دیدمت ولی برای یک نظر کنار خود ندیدمت همیشه در خیال خود کنار قصه منی ولی جدا از این خیال دلیل غصه منی چرا برای شعر من یک اسم ساده نیستی و یا برای دفترم کلام تازه نیستی به من نگو که تازگی بهانه گیر می شوم عزیز نازنین من تو که بهانه نیستی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:1 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
|
نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم ،
نه تو را پس بدهم
تو مرا گرفته اي يا من تورا،
نمي دانم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 3:46 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
|
تو که عاشقم نبودی چرا دل ز من ربودی
اگه عاشقی قشنگه چرا دنیام زیرو رو شد چرا تو با من نموندی دل من بی آبرو شد رفتی و موندم تو غمهام چشم انتظار خورشید فردام عشق تو یه عشق کاغذی بود همه ی حرفات یه بازی بود تو که عاشقم نبودی چرا من بودم اسیرت تو راه عشق تو با من چه چیزی میشد نصیبت عشق تو همش سراب بود یه بهشتی توی خواب بود کاشکی زود می فهمیدم تا دل و پس بگیرم ولی دیگه خیلی دیره باید بی عشق بمیرم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 8:27 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
![]() تو همسفر طلایی خورشیدی یک باغ پر از ستاره کبودی ای کاش در آن زمان که می رفتی زود از غربت انتظار می پرسیدی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:34 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
|
دلم برات تنگه ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:15 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 3:16 توسط وحید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز.... بالاخره سوار بر قایق ..با تو پارو زدم....
.......... و از تو آموختم..... .............که زندگی .... با تمام فراز و نشیب هایش..... .......................خرج یک لحظه است................. .......... با تو بودن و کنار تو بودن............................. امروز ..... تو شدی اولین... و من هم..اولین........ امروز........... با هم پارو زدیم...سوار بر قایقی که.......دوستت دارم گفتن هایمان.. آن را میراند..................... . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:12 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
![]() ![]() ![]()
نگاه آشنا
نگات نگاه آشناست ، نگاه عاشقانه است طنین و آهنگ صدات قشنگترین ترانه ست هنوزم از نگاه تو بارون عشق میباره روزای عاشقی رو باز به یاد من میاره برات کی آواز میخونه ، کی نازتو میخره با گفتن دوستت دارم کی دلتو میبره دل رو به دست هر کسی نگو که آسون میدی اونی که جون میده برات ، بگو براش جون میدی نا امیدم نکن ، نا امیدم نکن از عشق میخوام عاشق بمونم ، میخوام حدیث عشق رو از توو چشات ... از توو چشات بخونم برات کی آواز میخونه ، کی نازتو میخره با گفتن دوستت دارم کی دلتو میبره من توی عشقت گم شدم ، اینو خودت میدونی اگه بخوای باز میتونی توو قلب من بمونی به اشتیاق دیدنت کی شاخه گل میاره تو رو نوازش میکنه ، گل رو موهات میزاره برات کی آواز میخونه ، کی نازتو میخره باگفتن دوستت دارم کی دلتو میبره دل رو به دست هر کسی نگو که آسون میدی اونی که جون میده برات ، بگو براش جون میدی نا امیدم نکن ، نا امیدم نکن از عشق میخوام عاشق بمونم ، میخوام حدیث عشق رو از توو چشات ... از توو چشات بخونم برات کی آواز میخونه ، کی نازتو میخره با گفتن دوستت دارم کی دلتو میبره
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:48 توسط وحید
|
||
|
|
|
|
|
وقتی نمیشه حرف زد، نمیشه داد کشید ، باید نوشت
دوباره احساس میکنم وقت نوشتن رسیده
گرچه نمیدونم از چی بگم ، از کجا
از تنگی دلی که زیر چکمه های فاصله ها شکسته
از زانو هایی که تو آغوشم مونس اشک شده
از خودم که اینقدر تو پیله تو انتظار پروانه شدن نشستم و در انتظار سپیده زدن این شب چله نشین شدم دیگه دارم به ترانه های قاصدکا شک میکنم
یا از تو ، تو که پایان تمام غصه هایی
بامن بگو ، بگو از پشت کدوم پنجره باید خورشید رو تو مشرق چشمات نظاره کرد
بامن بمان که گرمی دستان هیچ کس جز تو تسکینم نمیدهد
برگرد و دستانم را بگیر که عمریست در ابندای جاده چشم به راهت نشسته ام
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:15 توسط وحید
|
||
|
|
|
|||||||||
|
دوباره دل هوای با تـــــــو نگو اين دل ،دوری عشقت را باور کرده دل من خسته از اين دست به دعاها بردن همــــه آرزوهام با رفتن تـــو مــــــــردن حالا من يـــــک آرزو دارم تــو سينـــــه که دوباره چشم مـــن تـــــــو واسه پيدا کردنت ، تن به دل صحرا می دم آخه تو رنگ چشمات،قيمت دنيــا را ديدم توی هفت تا آسمون تو تــــک ستاره منی به خدا ناز دو چشمات حالا من يـــــک آرزو دارم تــو سينـــــه که دوباره چشم مـــن تـــــــو |
||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 18:4 توسط وحید
|
||||||||||